سایه روشن

این روزا نظر به اینکه هوا سرد شده دور بره ۹ یا ۹ و نیم بیدار میشیم.امروز ۹:۳۰ بیدار شدم صبحانه آماده کردم ،آشغالها رو گذاشتم بیرون،خونه رو مرتب کردم، ظرف شستم و بعد رفتم سراغ لباسها ‌ساعت ۱۲ شستن لباسها تموم شد،یوگا انجام دادم، یادم افتاد پول برق و گاز رو امروز حتما باید برم ....سریع آماده شدم رفتم بانک گ شلوغ بود تو صف بودم از اونجا رفتم نون خریدم،لوبیا سبز خریدم و وقتی کدو حلوایی دیدم یاد مامان افتادم ک خیلی وقت پیش گفته بود هوس کدو کردم....کدو هم خریدم و مقداری سیب زمینی هم همینطور.

اومدم خونه گفت باتری برای سمعکم یادم رفت بگم بخری، اسب و زین کردم و دوباره راهی شدم باتری خریدم ،بلغور خریدم که مامان هر بار میگفت بخر خوته باشه..... بعد پیاز و سیر خریدم و میوه.اومدم خونه ناهار خوردم ،آب نوشیدم و کمی استراحت و پیش به سوی پارک ۵۰۰۰قدم زدم و کمی تو پارک نشستم و برگشتم خونه با یک عدد نون.

به محض رسیدن آب جوش و بیسکویت و کاکائو خوردم .لش کردم آنقدر خسته شدم امروز ک حد نداره به زور برای شام بلند شدم رفت سر سفره.

یادم افتاد فردا برم کلاس خیاطی برای همین زنگ زدم به استادم و صحبت کردم (برای اینکه متعهد بشم اینجوری و ملزم کنم خودمو به رفتن) رو کردم به زن دا اشم ک لباسها رو ک دوختم حالا فردا چی ببرم اخه؟؟؟؟گفت ۲ دست لباس هست نگران نباش ولی خب چون پارچه اش مجلسی‌ها برای منه مبتدی سخته،چاره یی نیست باید برم ان شاالله.

میوه خوردیم گفتم بیام باز روزمرگی ام بنویسم و برم، راستی از وقتی ورزش میکنم کمرم یه قسمت‌هایی میسوخت (کلمه مناسبی پیدا نکردم ک حس رو بیان کنه)حین تمرین ولی الان حس سبکی دارم .الحمدالله

الانم دلم تنگ شده حوصله ام سر رفته زبان نخوندم برم لای درس ها رو بلند کنم و زودتر بخوابم که زودتربیدار بشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۱ساعت 21:27  توسط نور  |