سایه روشن

عشق ابدی

یه جیزی بگم؟؟؟؟

امممم دارم "عشق ابدی" رو نگاه میگنم🤧😬 یعنی حوصله علم و دانش فلسفه چیزای با مفهموم و عمیق رو ندارم(خدایا العفو)

چند قسمت اول رو خیلی دقیق نگاه کردم ولی داره دلمو میزنه حالم بهم میخوره🤢

استقبال میکنم اگر پیشنهاد جدید دارید برای هدر دادن وقت؟؟؟ 👀

*مشخصه زدم به سیم آخر یا بگم؟؟

اضافه شد:چیزی که ازش فهمیدم اینه که پسرا میگن دختر ساده و نچرال دوست داریم ولی انتخابشون کاملا برعکسه . حیرت زده شدم واقعا.


برچسب‌ها: نور شناسی
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 23:57  توسط نور  | 

This is us & vikings

خیای عجیب شدم من خیای وقته هیچ فیلم سریالی مگر اینکه رمانتیک باشه نگاه نمی‌کنم.به نظرم از ماه پیش بود که شروع کردم به دیدن اول this is usفصل پنجم رسیدم بعدم حیفم اومد تموم شه vikingsرو شروع کردم اونم فصل پنجم هستم لا به بلای این ،سریالی اولی رو نگاه میکنم و تعادل رو برقرار میکنم😅

This is us واقعا قشنگه خیای جیزا یاد گرفتم به خیای حرفا رسیدم به جیزایی رسیدم که نیاز داشتم بدونم با دیدنش به درک بهتری رسیدم.....و تماما برام لذت بود.

Vikingsهم بد نیست فقط برای اینکه این ژانر فیلم و سریال‌ها رو بنا به دلایلی سمتشان کشش نداشتم و خواستم خودم محک بزنم نگاه کردم .تا اونجایی که فهمیدم ترکیبی از تاریخ و افسانه است.

این دو سریال خیلی خیلی به حال و روزم و مشغله های ذهنی ام کمک کرد و هعی داشتم ربطش میدادم به جریاناتی ک برام آشنا بود.

*خلاصه اینکه مراقب باشید چه چیزهایی رو نگاه می‌کنید ،چه نکاتی رو ازشون برداشت میکنید و کدام‌ها کاربردی هستن برای اجرا کردنشون تو زندگی واقعی !! اونقدر غرق یک شخصیت نشید و اونقدر تحت تاثیرش قرار نگیرید که بخواین اشتباهاتش رو تکرار کنید.

** this is us: یکی مثه توبی تو زندگیم نیاز دارم .واقعا کراش زدم رو بعضی شخصیت‌ها و رابطه هایی ک داشتن خلاصه اینکه برام یک نوع تراپی حساب شد .

+ نوشته شده در  شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۴ساعت 16:18  توسط نور  | 

ثابت قدم در دین قرارم بده

دیشب چند قسمت جلوتر از LA رو نگاه کردم دیدم پسره کاملا تغییر کرده برخلاف اصولش پیش میره اول تو دلم شماتتش کردم ولی بعدتر واقع بینانه که نگاه کردم دیدم واقعیت رو این سریال از اول تا اینحا به نمایش گذاشته واقعیت زندگی یک مهاجر کلافه که هیچی تو زندگیش خوب پیش نرفته ....اوفففف

این شبا از نگرانی دیر میخوابم و زود بیدار میشم .

خواهرم وقتی متین کوچیک بود زمانی که دست و صورتشو می‌شست صبحها، با ریختن آب روی صورتش میگفت" خدایا ثابت قدم در دین قرارم بده "(یه همچین جمله یی بود به نظرم) این روزا خیلی این حرفش یادم میاد و بارها تکرار میکنم من که نمیخوام بد بشم بهم دیانت بده و ایمان قوی تا ثابت قدم در دین باقی بمونم.

+ نوشته شده در  شنبه ۷ مرداد ۱۴۰۲ساعت 8:26  توسط نور  | 

The holiday

The holiday چیزی بود که چند وقت پیش دیدم و زمان درستی بود.

+ نوشته شده در  جمعه ۲۳ تیر ۱۴۰۲ساعت 20:17  توسط نور  | 

سریال

سریالی ک گفتم رو یک فصلش دیدم

سریال never have I ever رو هم بکوب نگاه کردم گرچه سریال در مورد نوجوانهاست ولی خب خیلی عمیق و عجیب منو گرفت ..... گرچه وسطاش حالم از بی تعهدی و .....بهم‌می‌خورد ولی

* دوستم سایتی که بهم‌معرفی کرده بود رو دوباره شارژ کرد برام 😊گاهی حس میکنم خیلی بدم که روحیه کافی برای درس خوندن رو از دست دادم و دوست دارم به یللی تللی و لشینگ بگذره.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۲ساعت 22:46  توسط نور  | 

دلتنگ وطنم

تو سر یالی که تازه شروع کردم وقتی پسره گفت دلتنگ وطن هستم دلم گرفت منم دلتنگشم بیش از حد

وقتی از وطن‌گپ‌زد اونجایی ک گفت در پشت بام حرف زد پرت شدم به شبهایی که هعی میرفتم پشت بام به ماه و ستاره ها خیره میشدم تا نصف شب و به زور دل میکندم و میومدم پایین .....

وطن وطن وطننننن !!هر جقدر اینجا آسوده باشم و امنیت داشته باشه بازم قلبم برای بودن در تو میتپه.

مهارجت به قصد تحصیل یه جیزه مهاجرت ب ای زندگی و زنده ماندن یه جیزه دیکه است.الان زیبایی های سویس رو میبینم چنگی به دلم نمیزنه تصور بودن تو یک کشور خوب و عالی خوشحالم نمیکنه ،دیدن منظره زیبا ،ساختمان‌های بزرگ و برجهای بلند حالم رو بهم میزنه این حس تازه سراغم اومده ،من وطن خاک خورده خودمو میخواممممم .

حسودیم میشه وقتی هر کسی تو کشورشه و سهم ما همیشه مهاجرت بوده در بدری بوده از صفر شروع کردن بوده و هست تا کی؟؟؟؟ از بلاتکلیفی خسته ام از این شرایط خسته ام. دلم بهشت کوچکم رو میخواد هم ن خونه قدیمی که بابا ،۶۰،۵۰ سال پیش خودش درست کرده بود ..دلم برای بابام تنگ شده هر وقت ناراحت بودم هر وقت دلم میگرفت سعی می‌کردم شبهای جمعه زودتر خودمو برسونم بهش و کمی باهاش گپ بزنم. اصن فکر اینکه تو وطنم دفن نشم هم دیووانه کننده است قبرهامونم با فاصله دفن میشه حتی کسی نیست برای دلداری برای قوت قلب بودن برای بازمانده ها.اوه مای گاد سرم درد میکنه من جمع خانوادگیمون رو میخواد دیدن لوسی که لباسامو همیشه می‌پوشید، مراقبت من ازش ،خواهری کردن براش ،ابجی خانومی ک ماهی یه بار با کلی وسیله میومد خونمون برای یک هفته، بازی با خواهر زاده هام ،خستگی در کردنم با دیدنشون .حوضوشن رو پر آب کردن تو تابستون ،خوابوندنشون، هدیه خریدن براشون .

دلم تنگه ب ای کافه رفتنهای به ندرتم، کلاسایی ک شب برگزار می‌شد و خسته و له بودم ، مستی هام با همکارا آخر هفته هایی ک بستنی میخریدیم عصراش، قدم زدن با زحل ،دیوونه بازی هامون تو مسیر برگشت و خیالپردازی هامون ،دلم ب ای بود زحل تنگ شده اومد کراچی و نتونستم برم ببینمش. دلم برای تابستونهایی ک دختر خاله میومد از لندن تنگ شده خونه مادر بزرگ خوابیدنمون رو پشت بام ،زیر زمین اتاق مادربزرگ .....دلم ب ای سبک رفتاری مون تو هر سنی ک ندیدیم و تغییر و رشد میکردم تنگ شده.

من عاشق کشورم ب ای همین بود که تقریبا ۲۲ سال پیش تا حکومت انتقالی شد اومدیم وطن با همه سختی هاش ساختیم ،داشت وطن وطن میشد که باز تباه شدیم.

*سریال ایالات پتحده ال ا چند قسمت اولش هم خندیدیم و هم دلتنگ شدم و درک کردم پسره رو.درد مشترک همه افغانها....

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۲ساعت 11:14  توسط نور