سایه روشن

هر چی که ما رو نکشه قوی تر میکنه

چ حس غریبی دارم برای نوشتن تو وب .

این مدتی که نبودم خیلی اتفاقها افتاد حسابی پوستم کنده شد یه چیزی میگم یه چیزی می‌شنوید خیلی سخت گذشت خیلییییی خیلیییی سخت گذشت بهم ،فراز و نشیب زندگی تو غربت یه چیزی تو مایه های پوست انداختن ماره....

به هر حال بخیر گذشت یه اتفاق خوبم افتاد که خدا کنه ختم بخیر بشه از استرس هایی ک داشتم نتیجه اش شده چروک دور چشمی و پیشونی که از قبل بدتر شده اخه وقتایی ک استرس دارم به پوستم نمیرسم کلا حالم از خودم بهم میخوره اصلا نمیخوام تو آینه نگاه کنم .

به یه جایی رسیده بودم که میخواستم زار بزنم بگم بسه دیگه تموم کنید ....ولی خوب حقیقت اینه ک به خواست خودم زندگی شروع نشده که بخواد به خواست من تموم بشه. فعلا اوضاع رو به راهه الحمدالله

یه جور استرس‌های دیگه بود وقتی با دوستم مشورت کردم گفت فکر نکن زیاد و تصمیم ات رو بگیر ،نترس...و این شد که خیلی رک حرف زدم بی پروا شدم و از بند استرسی ک بهم دادن خودمو خلاص کردم.حالا درست یا غلط بودنش بماند ...

وقتی به خودم اومدم که دیدم پوستم بگا رفته ،روتین پوستی رو از سر گرفتم ، موهامو دیشب تو بی برقی خودم قیچی کردم یه ریشه یی شده ک نگو نپرس مامان جان به نگاه انداخت و گفت مثه معتادها شدی ،موندم بخندم یا گریه کنم با حرفش.

یک پشت دستمو زن داداش فقط انگشتامو حنا گذاشت وقتی عکس فرستادم به مریم گفت رنگ ناخن(یادم نیست به ایرانی چی میشه) بزن ،رنگ ناخن سرخ زدم و عکس فرستادم میگه برای دوس پسرت ک عکس نمیدی مثه آدم عکس بگیر بفرست ببینمت😑 من:🤣🤣😝

الانم میخوام جلوی موهامو بزنم ،مامان میگه اگه عروسی کنی جی؟؟ گفتم کسی تو زندگیم نیست راحت باش کنج خونه کی اخه منو میبینه ک بخواد بیاد خواستگاری ؟؟،مامانمم چ فکرا میکنه ،یکی بود ردش کردم خوبه بهشم گفتما

چند وقته قدم زدن میرم ،آب مینوشم و زبان فرانسوی میخونم خودآموز البته💃💃 یوگا تمرین میکنم ،بعد یوگا حس خوبی دارم واقعا.

*با یکی میخواستم سر قرار برم تو نطفه خفه اش کردم ک دیگه دوستتون تو این مورد مهارت خاصی داره.

**هوا خیلی سرده شده اینجا بی برقی و بی گازی هم ک بیچاره کرده...روزهای برفی باز هر دوش هست ک حالشو می‌بریم.روزهای سرد هیچی نیست و یخ میزنیم رسما

*** با دوستام در ارتباطم .

****یکی امروز گفت چقدر تازه معلوم میشی ،تو فکر رفتم که چقدر هوای خودمو دارم که از ظاهرم مردم نمیفهمن که درونم چ طوفانی بوده... قربون خودم برم ک موفقه تو این مورد.

*****دو دست لباس دوختم که از بس خیاطی نکردم و دوره اش رو کامل نرفتم ک یادم رفته با هزار عیب و مشکل قیچی کردم و دوختم که آخرش خوب از آب در اومده باید برم کلاس ثبت نام کنم و یاد بگیرم.

******این روزا تشنه اینم که که چیزایی جدید یاد بگیرم از هنر تا زبان ....میدونم باید اروم اروم پیش برم ولی خب این منم دیگه گاهی یه جا نمیتونم بند بشم .فک کن تو یه شب مو قیچی کردم حنا گفتم بزارن و رنگ ناخن زدم ....همه متعجب ک چم شده؟؟

*******ببخشید دیر جواب کامنتها رو دادم واقعا حالم خوب نبود و الان تازه کمی جون گرفتم🙂

+ نوشته شده در  یکشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۱ساعت 22:44  توسط نور  |