سایه روشن

کی میگه دوست دوستم میتونه دوست من بشه :l

چند سال پیش یه همکار سابق بهم پیشنهاد آشنایی داد از اونجایی که میدونستم نامزد دارد بهش جواب رد دادم و از اونجایی که قصد جدایی داشت بهش گفتم برو اول تکلیف رابطه ات رو روشن کن و بعد اگر باز خواستی و من ازدواج نکرده بودم بیا صحبت خواهیم کرد ولی ازم نخواه نفر سوم رابطه باشم که این اقا هم رفت .

از لحاظ ظاهری پسر خیلی لاغز و جسه کوچکی داره ولی خیلی ساده و شیک پوشه (همین فقط نقظه قوتشه )البته که شاغل هست ،پولدار هست و تا دلتون بخواد مغرورررررررر و اینکه به نظرم توانایی رو داره که از یه سازمان به همه دخترا پیشنهاد اشنایی و ازدواج رو بده (توبه خدایا)

خب حالا از اون ماجرا چند سال میگذره و اقا تو فیس بوق باز بهم ریکوست فرستاد چند روز بی توجهی کردم ولی وقتی به دوستم گفتم گفت بهش فرصت بده ببین چی میگه؟ منم بدون قبول کردن درخواست بهش پیام دادم که به به! اقای ب چه عجب یاد ما کردین ؟ که طرف گفت فعلا شما یادی از ما کردین !!!

من: ببخشید پس حتما داشتین پروفایل چک میکردین دستتون اشتباها به ریکوست خورده ..

بعدش جیم شد و رفت تو افق محو بشه .تا اینجا رو داشته باشید.

امروز آقای ح (همکار سابق و دوست خوبم) باز سعی کرد دوستش رو با من رو در رو کنه و مثه روز قبل طرف که همکار سابق میشد رو بهم معرفی کرد اینکه وسط راه ، بین مردم پسره روش اونور بود و دوستم میخواست که اوشون توجه اش رو به من بده(مثه بچه های تخس و لجباز داشت عمل میکرد شاید خجالت کشیده بود و یا غرورش اجازه نمیداد نمیدونم ) لبخند زدم و احوالپرسی کردم کمی شوخی کردم که چتونه این اطراف دو روزه میبینمتون ؟ پسره میگه بیکاریم دیگه متر میکنیم .(پسره سه نقطه این چه طرز گپ زدنهه کی با تو بود ) خلاصه که چون حالش رو گرفتم اگر حرفی داشت تو ذهن و دهنش خشکید و منی که ادم بشو نیستم و هعی میخوام حال بگیرم از همین الان پی مجردی تا ابد دهرُ  ،به تنم مالیدم 

همین اقا رو اخر درخواست دوستیشو در فیس بوق قبول کردم استوری گذاشته از کلاسش .من با خودم : وای این میز چقدر اشناست!! تخته و کلاس هم انگار مال همنیجاست  نه شاید یه تشابه باشه !!!چشمم خورد به صندلی  وایییی صندلی آبی!!!! صد در صد اینجاست .عکس رو به دوستم فرستادم گفتم ببین مکانش اشنا نیست ؟؟؟

دوست: خب همکار به اون بززگی تو عکسه ندیدی؟ خب معلومه همنیجاست(محل کار من) یعنی از خنده مُردم که چطوز ادم به اون بززگی رو توجه نکرده بودم خلاصه که بله همین دوست دوستم(که هر دو از همکاران سابق هستن) کلاس کویک بوکس داره.......من شنیده بودم صبح ها فقط کلاس داره عصرها پس چیکار میکنه میاد مرض داره؟؟؟

*سعی کنم به محض تعطیل شدن جیم بشم که با دوستم و دوستش رو به رو نشم .میدونید چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امشب با مشاورم صحبت کردم به نتیجه رسیدم که باید عمیقا سر معیاراتم فکر کنم بعدم ببینم طرف به معیاراتم نمیخوره به خودم سخت نگیرم و به حرف دوستمم نباشم و تصمیمم رو بهش بگم . نمیخوام وقتی کسی به دلم ننشسته وقتش رو تلف کنم .(این در رابطه با یه شخض دیگه است البته )

** وقتی قشنگ بدونم چی میخوام تصمیم گیری خیلی راحت میشه  .

***از بس دیر به دیر مینویسم یه جورایی نوشتن از دستم در رفته انگاری .

****تنهایی ارزشش رو داره که خودمُ درگیر رابطه اشتباه و دنگ و فنگاش نکنم.از معیاراتم کوتاه نمیام .تمامممممممممم.

 


برچسب‌ها: اندر احوالات اینجانب, خودِ خودم
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹ساعت 0:22  توسط نور  |