آرامش محضم
ماه شبهای تارم مریض شده بود طوری که وقتی صدای مریضش رو شنیدم سریع گوشی رو قطع کردم و در حین جمع کردن وسایلم به مدیر گفتم باید برم خونه......تا ایستگاه دویدم و و جایی که همیشه ترافیکه رو از ماشین پیاده شدم و بازم سریع دویدم و ماشین عوض کردم .
دو جا دکتر بردم و بلاخره تشخیص شد که شکر خدا از قلبش نیست ولی مشکل از کم کاری کلیه هاست 2 روز مرخصی گرفتم و شکر خدا الان حالش خوبه .
وقتی مریض باشه منم مریض میشم حال و هوای خونه کدر میشه و دوست دارم دنیا نباشه وقتی آرامشه محضم حالش خوب نیست.خودمم آزمایش دادم که خوشبختانه تیرویید ندارم و مشکل کمبود آهن دارم یه سری دوا و سیرم دادن که یک سروم تبدیل به رمان شد .شب اول نصفش رو زدم شب دوم پیش از خونهه اومدن رفتم بیمارستان تا چک ککنند که بیجا نشده باشه کنول، که مشکلی نداشت ولی وقتی خونه رسیدم از بس حرف زدیم و قصه کردیم که وقتی خواستن سیروم رو وصل کنند خونه لخته شده بود هر کاری کردیم درست نشد که نشد.اخرم امشب پیش از خونه اومدن رفتم یه کنول دیگه زدن برام و به محض خونه اومدن سیروم رو ووصل کردن.خوابم برد وقتی بیدار شدم که سیروم تموم شده بود خدا رحم کرد که تو پیپشکمی سیروم بود وگرنه نمیدونم چه عواقبی میداشت؟؟
دیگران مستقل میشن خونه و ماشین میخرن سفر تنهایی میرن اونوقت منم مستقل میشم اصلا شاید مستقل شدن همین باشه که تک تنها باید حواست به همه چچیز باشه به خونه ،خودت ،زندگی ات و آدمهای اطرافت ،درس ات ،تنهایی ات ،دوستات،کار مجازی.....زندگی ماست دیگه .
حالا اگر هیچ وقت آدم نفهمه تنهایی رو وقتی مریض میشه همه چیز بدتر میشه به دل ادم زیادتر میاد کاش کسی میبود که حواسش رو اون موقع بهم بده مراقبم باشه ولی وقتی به خودم میام که چقدر قوی شدم که تنهایی از پس کارهام برمیام از پس مریضی و دکتر رفتن و مشکلاتم ........ به خودم میگم نور تو چقدر بزرگ شدی و پخته !! نیشم باز میشه و خدا رو شکر میکنم که محتاج کسی نیستم .
حقوق گرفتم و ظهر همون روز رفتم خرید خرما و نبات و شیر خریدم گذاشتم دفتر که این روزها صبحانه نمیخورم و از کورس مستقیم میرم دفتر ، اونجا همه چیز محیا باشه و گرسنه نمونم البته که دکترمم گفت تغذیه خیلی مهمه و باید حواسم به تغذیه ام باشه باید شیر با خرما و عسل و چارمغز ........بخورم شاید فردا اگر شد بازم خرید کنم .از وقتی سیروم زدم حالم خیلی خوبه اون حس و حال کسل قبل رو ندارم .اخیششششش خدا رو شکرت.
*دارند صحبت میکنند بین هم : ان شاالله عروسی نور. شاید نورنصیب و قسمتش خارج باشه بره اونجا و ازدواج کنه .......اصلا وقتی برادرش عروسی کرد کسی که آمادگی اش رو داره اومد خواستگاری بدین بره ...........من با تعجب طرفشون نگاه میکنم میکنم و خندده ام میگیره که فکر میکنند کسی تو زندگی ام هست لابد :) و ناراحت میشم که نمیتونم این آرزوی کوجک شون به زودی براورده کنم .
**اینکه جایی میرین و به یادم میوفتین دنیایی ارزش داره برام باز هم از همین تریبون ازت تشکر میکنم نسرین جانم !عروس بلاگفا :)
***اونجا جواب استوری قشنگه ک پیام میدن خانم نور منو دور ننداز!! یا یکی میاد از مشغولیتهاش میگه و قسم میخوره که "پای بی معرفتی ام نزارید به خدا امتحان دارم و سرم شلوغه ".کیفور میشم میخوام جوابشو ویس بدم ولی وسط ویس بغضم میگیره حرفام قاطی پاتی میشه پاکش میکنم و تایپ میکنم االبته خیلی سنگین و رنگین پیام میدم که انگار منظورم اوشون نبوده و به کارت برس :) خدا رو شکر بابت بودنشون ^_^
برچسبها: اندر احوالات اینجانب, سایه روشن