چه بگویم درباره تو ؟
2 شب خونه عموم بودم و تا جایی که میتونستم کمکش میکردم برای کارهایی که دیگه الان خودش نمیتونه به آسونی انجامش بده .
همونجا بهترین فرصت بود که سوالام رو از مهربان بپرسم ولی وقت نداشت با این حال مطرحش کردم که هر وقت، شد جوابشون رو بده (اینحا سعی کردم درک کردن رو یاد بگیرم .)
شب بعد شروع کردم به خوندن فصل چهارم کتاب نیمه تاریک وجود با خوندنش اشکها بود که سرازیر شد موهام رو یک طرف زده بودم تا نیم رخم از عموم پنهان بشه که دارم اشک میریزم .کینه توزی من قد علم کرده بود.کارها از جون دل نبود برای خودم معناش به "زوریی" بود که خودم به خودم تحمیل کرده بودم و اسمشو انسانیست گذاشته بودم با قلبی سیاه و چرکین همچین چیزی به دلم نمیچسبید.با هر هذیونی که عمو میگفت یه جوابی بهش میدادم و با هر جوابی "خیر ببینی " نصیبم میشد که بهم میگفت.
با خودِ کینه توزم رو به رو شدم پذیرفتمش و سعی کردم از همون شب ذره بینم روش باشه تا محو بشه و از بین بره .
تمرین این فصل خیلی جالبه وقتی انجامش دادم شوکه شدم .تمرین اول این بود که صفات بدی که در آدمهای نزدیک اطرافیانتون هست رو بنویسید.
تمرین دوم این بود که نصایحی که به دیگران میکنیم که انجامش بدن رو بنویسید .وقتی انجام شد متوجه شدم همه اون صفات بد در خودم هست که باعث میشه من در دیگران ببینم و آزرده خاطر بشم و همه اون نصیحتها چیزهایی هستند ک اول باید به خودم بگم .انقدر شگفت زده شدم که حد نداره این هفته رو همین موضوع میچرخه و ان شاالله هفته بعد فصل بعدی رو میخونم قرار نیست که بخونم که تند تموم بشه میخونم حتی آروم ولی پیوسته که چیزهایی یاد بگیرم که نیمه تاریک وجود توش نور رخنه کنه .
اینطور شد که دیشب وقتی ، وقت پیدا کرد و میخواست جواب سوالهام رو بده بهش گفتم با خوندن این فصل از کتاب خودم به جوابها رسیدم . خیلی خوشحال شد :)
شکر نوشت: خدا رو هزاران بار شکر بابت دوستی که بودنش نعمته به معنای واقعی کلمه و این دوستی ارزشمند باعث اگاهی و خودشناسی من شده که پله پله خودمون رو ارتقا میدیم خوشحالم که پیشنهاد همراهی داد و همراهش شدم تو این مسیر. بهترین استاد دنیاست .شاگرد شما بودن هم قشنگه و کیف انگیزناک(چی شده اصن
)
.
بعدا اضافه شد:*فهمیدن و درک شدن یه حس خوبی داره غیرقابل وصف اونم از یک رابطه دوستی سالم باشه که صد برابر ارزشمنده ^___^
برچسبها: مهربان, نور شناسی