سایه روشن

منِ سردرگم

 سالهای پیش تنها کسی بود که باهاش درد دل میکردم با نشستن رو سجاده و فکر کردن بهش آروم میشدم یا یه جورایی آروممم میکرد .چند وقت پیش متوجه شدم که ،نماز میخونم که فقط خونده باشم اون خلوتی که وجود داشت دیگه الان نیست .از این موضوع ناراحت شدم تازه به حرفهای پری رسیدم که بخاطر اون پستها بهم میگفت "خوش به حالت......" به خودم میگفتم کار شاقی نکردم که ولی الان که دارم از بیرون بهش نگاه میکنم رابطه ای قشنگی بوده گرچه که کاستی ها داشت ولی دلنشین و دلچسب بود.

از اینکه همیشه گفتم که من همه چیزُ با وجود تو، تو زندگیم میخوام ولی روز به روز داره وجودش تو زندگیم محو میشه خیلی چیزا که برام انجامشون عادی نبود ،عادی شده از خودم و این کارهایی که میکنم شگفت زده شدم اینکه خودم رو تو این دنیای رنگارنگ گم کنم هضمش برام سخته .

تازه رسیدم به سوالی که سالها پیش از یه نفر پرسیده بودم خودم شدم همون علامت سوال این تغییرات  از کجا آب میخوره یعنی؟

نمیخوام نرسیدنها ،نشدنها ،مشکلات ،گرفتاری ها منُ به جایی برسونه که بشن دلیل دور شدن من از یگانه خدای من همونی که با وجود همه مشکلاتی که دارم با ووجود همه ی سختی ها هزار دلیل دیگه دارم برای پرستشش،برای به خاک رسوندن پشیمونیم به ادای احترام بهش .

دعانوشت: ای خدای مهربون دستم رو محکم بگیر نگذار گم بشم تو رویاها و آرزوهای دور و درازی که با رسیدن بهشون جای تو رو خالی ببینم .

علم و زندگی که در راه رضای تو نباشه چیز پوچی بیش نیست .

 


برچسب‌ها: با تو قشنگه زندگی
+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹ساعت 14:36  توسط نور