اولین سفر
به تاریخ ۲۰ دسمبر اولین سفر تنهایی و نصف روز من رقم خورد وای که جقدر ترس داشتم چقدر مردد بودم برای همین نزدیکترین مکان رو رفتم تا به خودم سخت نگرفته باشم و استارت بدی نبود .
منی ک این همه راه اومدم اینجا کلی سفر کردم استرس رفتن حتی تا شهر بغلی رو داشتم.دیورز بلیط نگرفتم گفتم صبح میگیرم ،صبح هم وقتی گفت قطار بعدی یک و تیم ساعت بعده نمیتونستم تصمیم بگیرم مردد شدم اخه اون همه وقت کجا میرفتم یکی نبود بگه خب همون جا باش ... خلاصه یهویی تصمیم گرفتم کارت کشیدم و بلیط خریدم و ساعت برگشت رو هم پرسیدم ک مطمئن بشم قبل از تاریکی خونه ام و اصلا قطاری برمیگرده.بعدم کلی تنها بودم از یه آقایی راهنمایی خواستم برای اینکه بلیط واسه یه شهر دیگه است و منو گفتن اینجا باشم .ک گفت تو مسیرش چندین جا هست و ایستگاه سوم باید پیاده بشم.بعد رفتم واسه خودم خلوت کردم وقتی قطار دیگه نزدیک بود برسه رفتم طرف جمعیت کنار یه آقایی ایستادم ایشون هم بعد از چند دقیقه سر صحبت رو باز کرد از سوال پرسید ازش سوال پرسیدم فقط به نیت اینکه تمرین بشه برام .بعدم خواست دست بده من دستمو رو سینه ام گذاشتم و گفتم ببخشید من مسلمونم و دست نمیتونم بدم ایشون هم ناراحت نشد خدا رو شکر، بعدم گفت صورت زیبایی داری !! تشکر کردم.
قطار رسید و سوار شدم از اونجایی ک ترسیدم بیاد کنارم بشینه کنار پنجره ننشستم دیدم رد شد رفت و همون پسر جذابی ک ازش سوال پرسیده بودم صندلی ردیف کناری نشست و پاهاش رو تند تند تکون میداد خواستم بگم استرس داری؟؟؟دیگه حرف نزدم گفتم به تو چه نور؟؟ بعدم از هر ایستگاه رد میشدیم بهم نگاه میکردم میگفت اینجا نه وقتی رسیدم گفت پیاده شو رسیدی و من تشکر کردم و پیاده شدم.حس میکردم میخواد حرف بزنه روش نمیشد.وای نمیدونید چی شد تو راه بودیم یک دوستی زنگ زد جواب ندادم سریع ویس دادم به زن داداش ک اگر بهت زنگ زد اینجوری بگو و فرستادم....و واتساپم رو بستم یهو حس کردم اشتباه فرستادم رفتم سریع چک کردم دیدم برای خود اون شخص صدا فرستادم خدا رحم کرد سریع پاک کردم اینقدر اعصابم خورد شد که هعی با صدای بلند او مای گادددد میگفتم و پسر کناری و آقایی ک صندلی جلو نشسته بود برگشتن نگام کردن و من فقط داشتم سعی میکردم گندی که زدم رو جمع کنم عصبی شدم ولی سعی کردم خودمو آروم کنم و نخواستم حسش بدش سفرم رو خراب کنه.
خب رسیدم از ایستگاه بیرون زدم و کوجه جلوش راه به ساحل داشت این شهر از یک طرف با کوه های سرسبز احاطه شده و از طرفی دیگه دریاست این همه زیبایی یک جااا!!! خیلی زیباست یک سنگ بزرگ نزدیک ساحل بود رفتم روش نشستم چند دقیقه و گوشی رو تایمر گذاشتم و عکس گرفتم کار سختی بود دویدن و اکت کردن چون اون سنگه لیز بود و سنگها ساحل باعث میشد نتونم فرز و سبک بدوم..
همین کار باعث خندم شد عکسام واضح نیومد سکوت کردم لذت بردم و بعدش راهی قلع شدم تا رسیدم بسته شد منم رفتم کوچه گردی و بلاخره وارد یک کلیسا شدم و برای اولین بار جزئیاتش رو دیدم مثه فیلمها بود اون قسمتی ک اعتراف میکنی هم بودقشنگ پرت شدم به فیلمهای قدیمی ، به شیوه قدیمی یک آقای بود ک توش شمع الکترونیکی روشن میشد منم نیست ظهور کردن و با دست کاری چند تا بلاخره ۳ تایی ک خاموش بود رو روشنکردم😁
خیلی منظم بود انگاری مراسمی چیزی قرار بود اتفاق بیوفته بعدا وقتی تو کافه نشستم دیدم یک عروس از ماشین پیاده شد فهمیدم حتما مربوط ایشون میشده.
خلاصه کمی با مسول کلیسا گپ زدم و بعد رفتم به کوچه ها سرککشیدم جزئیات جذابی داره .بعدم دستشویی لازم شدم و مجبور شدم برم کافه یه کروسانت و یک قهوه سفارش دادم فنجون قهوه کوچیک بود بعد ته اش یه ذره قوه ریخت داد شد در مجموع ۳ یورو .بعدم موبایل رو دادم شارژ زدن و بعد از دستشویی دو بار استفاده کردم😁 یکی بعد از قهوه و یکی پیش از حرکت.(ببینید جقدر با جزئیات تعریف میکنم😂)
چند تا خانم اومدن ناهار من حساب ساعت از دستم رفته بود اگرم دستممیبود غذا نمیتونستم بخورم برای اینکه چیز حرام نداشته باشه بعدم ، خواستن سیگار بکشن ازم پرسیدن موردی نداره سیگار بکشیم؟؟یا بریم بیرون ،راستش خوشم نمیاد ولی ۳ نفر لودن گفتم راحت باشید خودمم رفتم داخل از فروشنده خواستم چک کنه موبایلم چقدر شارژ گرفته،ک دیدن ۱۷ درصده و کافی نبود بعدم کافه چی باهام صحبت کردم گفت شبیه چینی یا کوریایی ها هستم بعدشم تعجب کرد بهش گفتم هزاره هستم و قرار نیست همه ملیتهای یک کشور مثه هم باشه.وقتی گفت گوشت نمیخورید گفتم آره چون زبانم خوب نیست نمیتونستم قناعت بدم و گفتم شراب هم نمیخوریم ک تعجب کرد چطور امکان داره اخه افغانها اینجا ک میخورن گفتم همینطور ک همه کاتولیکها هم پابند به امور دین نیستن اکثر مسلمونها هم اینجورین.گفت نمیخوری تو؟؟گفتم نه ...بعدم در مورد شمال و جنوب ایتالیا صحبت کرد و بعدم دیدم ساعت شد ۳ و قرار بود قلعه باز شه و ایشون هم مصروف شدن .موبایل ک فقط ۴۰ چند درصد شارژ شده بود رو گرفتم تشکری کردم و راهی شدم .دم قلعه یک زوج ایستاده بودن ازشون پرسیدم از کجا بلیط بگیرم گفت هنوز مسوِش نیومده اینجا ایتالیاست میگن ۳ معلوم نیست ساعت چند بیاد .رفتن قسمت پایین قلعه و منتظر بودن مسول از اون ور میاد ولی من شانسی رفتم طرف دروازه دوم و فیلم میگرفتم که از پنجره دیدم دو تا خانم رد میشن صداشون زدم و گفتن در باز میکنن و بعدم بلیط گرفتم به پسره از دور اشاره کردم بیاد و بلیط بگیره و خودم رفتم داخل سریع نگاه انداختم عکسگرفتم و سایز زیادی نداشت و برگشتم از مسولین کمک خواستم ترن چک کنن گفتن نیم ساعت دیگه میره آروم آروم اومدم طرف ایستگاه بلیط رو خواستم وارد دستگاه کنم نمیشد از یکی کمک خواستم گفت نیازی نیست چک نمیکنن ولی برای اینکه جریمه نشم گفتم لطفا کمکم کن و انجامش بده و وقتی طرف ترن رفتم در بسته شده بود به مسول اشاره کردم در باز کن و سوار شدم اگر یه لحظه دیر میکردن باید شب میموندم چون قآر آخر شب داشت و وقتی میرسیدم تا خونه اومدن کار آسونی نبود پیاده.....
خلاصه وقتی رسیدم بس هم رسید نشستم توش تا حرکت کنه زمان برد و حدود ۵ خونه بودم.