خزعبلات
فهمیدم که در خالت عادی اخمو هستم برای همین کسی نمیتونه بهم نزدیک بشه.حالت دیفالت هست و واقعا خودم متوجه نیستم که قواره ی مبارکم چطور اینقدر جدی و اخمو میشه.
حالا فهمیدم وقتی لبخند میزنم و یا دارم میخندم آدما بهم جرات میکنند و نزدیک میشن و سر خرف رو باز میکنند
داستان طولانیه ولی خب بلد نیستم مدیریتش کنم
خلاصه ماجرا اینکه:
دیشب تو اتوبوس با دو همکلاسی ک یکیش از قضا همسایه و افغان هست بودیم من و آقای همسایه تو یک ایستگاه پیاده شدیم و سوار بس بعدی بشیم ک زن داداش دید یه پسر عرب تو ایستگاه هست ایشون یه جایی منو دیده بود و ازم شماره خواسته بود منم ندادم ،گفتم دفعه دیگه اگر دیدم شاید شماره بدم،ک چند هفته بعد تو سوپرمارکت حین خرید بودم ک صدام زد ...اصن خوشم نیومد ازش گفت منتظر تماس بودم و شماره بده.....منم تو اینجور مواقع نمیدونم چی بگم لبخند زدن و سریع رفتم حساب کنم ک ایشونم رسید ولی خب ُپیتکو پیتکو کنان زدم بیرون .... تا گفتم اون هست راهمو کج کردم حالا همکلاسی میگه اینجا بس باشه نیاز نیست اونور بری گفتم نه من میرم اون ایستگاه اونوری .....دوست نداشتم رو به روی این بیاد نزدیکم.....اصن کلا دست از سرم ور دارید نمیدونم کی ام کجام چه غلطی باید با زندگیم بکنم .
***
آقای همسایه گفت از اینجا میره خوشحالم از این بابت حوصله خاله زنک بازی نیست ک آمار بگیره و حرف بزنه ک کی خوبه کی بده.هر کسی واسه خودش هر طوری بخواد زندگی میتونه بکنه.لطفا برو و اصننیاز نیست این حوالی خونه بگیری.
***
با هر کسی آشنا میشم ازم خوشش میاد منظورم خانم هست از اعتماد به نفسم ،طرز برخورد و صحبت کردنم و انرژی ک دارم تعریف من تو خونه همه هست و خانواده اون اشخاص منو میشناسن.اینا چیزایی هستن ک خودشون میگن.
***چون بلند پرواز و ریسکی به نظر میرسم حس میکنم باعث تعجب و ترسشون میشم.حس منه ممکنه درست نباشه.
**
هوا خیلی سرد شده از دیروز، خوبه شنبه خریدام کرده بودم البته یه کفش و پالتو مونده گیرم نیومده یه پالتوی دراز قشنگ دیدم سایز کوچیک نداشت .....
لباس برای مادرم مونده نخریدم هیچی امروز رفتیم هیچی نگرفت....