دردناکترین اعتراف ۲۶ اگست
دیروز ۲۶ آگست بود الان فکر کردم فهمیدم جرا دیروز بی قرار بودم آشوب بودم و حالم خوب نبود تک تک سلول هام فهمیده بودن بدن هم میگن حافظه داره و بیادش میاد ولی مغزم درگیر کارای خودمون بود دیروز روزی بود که ۴ سال پیش به یک کوله پشتی اومدیم پاکستان .
کلی حر فو داستان دارم از اون روزها نمیدونم حوصله ام بکشه تعریف کنم یا نه ولی شب و روزای سختی بود هیچ وقت ادمی ک اون شب و روزا کنارم بود رو فراموش نمیکنم هیچ وقت دوستانی که کنارم بودن ازم خبر میگرفتن رو فراموش نمیکنم اونا تا الان هم دوستم هستن جز یکیشون که....خدایا هر جا هست حال دلشو خوب کن.
خیای سخته گفتنش ولی باید بگم که: نه افغانستان کشور خودم کشور شد برام که رگ و ریشه ام بهش برمیگرده نه ایران زادگاهم وطن شد و نه اینجا وطن خواهد شد ما نسل هزاره بی وطنیم و این دردناکترین اعتراف دنیاست.
گوشه یی از قلبم متعلق به افغانستان و کابل است راستش رو بخواین هیچ وقت موفق نشدم قریه خودمن برم همیشه برنامه میچیدم ولی قسمت نمیشد و تا پایان عمر قسمت نخواهد شد این حسرت رو همیشه خواهم خورد..... چقدر آرزو داشتم نورستان برم و بیشتر شهرها رو ببینم و لذت ببرم چه برنامه ها ک نداشتم ولی ناامنی باعث میشد که فقط بهش فکر کنم جز پروان و کاپیسا و پنجشیر ،شهرهای دیکه رو تدیدم.من چقدر پر از حسرتم حسرت حقوق اولیه چون آزادی ،صلح و امنیت.
اگر دنیات اینه جهنم چطور خواهد بود؟؟