مثلا قهر کردم
هفته پیش یک بحثی بین و منو مامان شد ک تصمیم گرفتم برم خوته داییم تا کمی از هم دور باشیم و من اروم بشم.
چون یهویی تصمیم گرفتم برم هم خانواده تو شوک بودن هم زن دایی چون از وقتی اینجاییم تنهایی نرفتم خونه شون.
زن دایی گفت با خانواده بیااااا گفتم فعلا تنها میام یه وقت دیگه خانوادگی تشریف میاریم.خلاصه یه شب رو گذروندم و میخواستم بیشترم بمونم وای چون زن دایی خیلی حرف میزد تا مثلا مهمون نوازی کرده باشه و منو مشغول کنه اونقدر نچسبید ضرورت داشتم تنها باشم و فکر کنمممم...
خلاصه بعد از ناهار وقتی میخواستم برگردم ،گفتن هوا گرمه و عصر برو ،عصرم زدیم بیرون و به مامان اینا گفتم اونا هم اومدن و شب برگشتیم خوته.مامان مریض شده بود برخلاف قبل ک روزها میتونست خرف نزنه ،صبحت میکرد باهام....
*از بس خونگی شدم بیرون رفتن برام خیلی سخته ،پیاده روی به ندرت میرم.برای خرید مایحتاج خوته به زور میرم .معاشرت کردن سخت شده برام.
**شنبه یی ک گذشت باز خانوادگی دعوت کرد و شبم موندیم اینکه زود به زود ببینیم برام دلچسب نیست چون واقعا حرفی برای گفتن نداریم حوصله سربر میشه.
***شاید شنبه آینده اوشون بیاد اینجا ای وایییییی کاش ومی دیرتر بیاد واقعا نه حرف داریم و نه سخنی