سپتامبر ۲۰۲۴ حال و هوای خوبی داشتم
میگن تو هر شری یک خیری نهفته است و هیچ کس سر از کارهای خدا در نمیاره وقتی میبینی ظاهرا همه جیز اوکی است و حس میکنی میخوای وارد مرحله جدیدی از زندگی بشی میبینی نه این خبرا نیست و گیر کردی. .
چند ماه پیش با یک پسری اشنا شدم که خیلی خوب بود کسی بود که حس میگردم برای هم ساخته شدیم مدت کوتاهی که باهاش صحبت میگردم در جانم ریشه دوانید میدونم این حرف برای خیلیا خیلی مسخره بیاد ولی خب پیش اومد دیگه اصلا قصد رفتن تو رابطه نداشتم و پیش اومد گفتم لابد این دیکه خوده خودشه ولی خب اینطور نبود خیلی سخت روح و روانم درگیرش شده بود .مدتی طول کشید تا این فرد تو ذهنم کمرنگ بشه.
ناراحتیم از این بود ک چرا نمیتونم ادپ درست رو تشخیص بدم ؟چرا اینقدر همونی بود که میخواستم و من همونی بودم ک میخواست ولی نشد و ورق برگشت.....نمیخوام کسی در این مورد نظر بده .ممنون
بعد از کلی افسردگی و مود پایینی که داشتیم یه سفر اومدیم اسلام آباد.
نهایت ۵ روز قرار بود باشیم ولی خب برای اینکه جنگ بین پاکستان و هند بالا گرفت پروازهای داخلی و خارجی بسته شدن و بعد از دو روز صلح کردن البته با میانجیگری عمو ترامپ .ولی خب الان که چک کردم تا تاریخ ۱۶ می خبری از پرواز نیست از یه طرف داروهای مامان رو کم آوردم.از یه طرف فامیل خبر ندارن و قرار نیست خبر دار بشن.اینم کار سختیه حالا برای یه هفته دیکه هم میشه مدیریتش کرد اگر طول بکشه دیکه نمیدونم چ کنم؟
خلاصه دوستان خبری از ورزش و قدم زدن و حال خوب نیست فقط دارم تلاش میکنم با جریان زندگی پیش برم ،زور نزنم برای اتفاق افتادن چیزی ،سعی میکنم لذت ببرم از نفس کشیدن ،از قدم زدن تو خیابونهای اسلام آباد از دیدن مسجد فیصل سعی میکنم به وجد بیام ک یک روز بدون عجله از بام هتل غروب آفتاب رو تماشا کردم بدون تلاش بدون بدو بدو .راحت نشستم رو صندلی بهش خیره شدم و از غروب دلانگیز اسلام آباد لذت بردم.کوتاه قدم میزنم و به اطرافم توجه میکنم مسیری ک میرم و میام رو با دقت نگاه میکنم.
این روزا سخت نیمگیرم با جریان زندگی پیش میرم .حرفی حدیثی به دلم راه پیدا پیکنه یا شبا خواب میخواد از چشام بگیره حواله اش میکنم به خدا .میگم خدا زورم نمیرسه این مشکلات و حال بد رو ازم بگیر و خودت حلش کن و بعدش خواب راحت میرم. حتما شمام امتحان کنید.
سعی میکنم رو اون رفتارهای به ظاهر مثبت ولی تروما گونه کارکنم.
* اضافه شد:فردا برمیگردیم خوته .امروز پرواز بود ک لغو شد افتاد به فردا.امیدوارم به سلامت برسیم.
**وقتی مدیر هتل سروی کرد یه مقدار از حقیقت تلخ خوب نبودن هتل و خدماتش گفتم گرخید رفت و بعدش سعی کرد همه جیز بهتر بشه.... مامان و بقیه میگن نباید جیزی میگفتم وای خب از اونجایی ک تو بیخیالی طی میکردم و قصد گفتن نداشتم خودش دیگه آومد و دلممم خنک شد از گفتن حرفایی ک باید میگفتم....
*** باید تغییرات ظاهری ام رو بپذیرم.سخته ولی خب چاره چیه؟؟؟
****خوبه لباس چند دست گرفته بودم سفر طولانی شد کارم اومد.مامان میگفت زیاد عوض نکن...ولی خب آدم به نشانه قدردانی از نعمتی که داره باید ازش استفاده کنه .
******گرچه منظم ننوشتم ولی خب ضرورت داشتم بگم اینا رو .برای شروع بد نیست.