سایه روشن

خودم برای خودم

دوستم چند ماه پیش بهم گفت میخواسته خودکشی کنه البته در این مورد فکر کرده بوده وقتی اینو شنیدم ناراحت شدم فکر کردم به اینکه دوست دوران مدرسه ام اگر جیز یش میشد و من بعدها با خبر میشدم جه حسی میداشتم؟ در کل همه حرفهایی که این روزا باب شده از قبیل از آدم‌های منفی دوری کن از زندگیت حرفش کن و برای وقتت و انرژی ات ارزش قائل شو رو گذاشتم کنار و بهش گفتم اگر اتفاقی برای تو بیوفته میدونی چه حس بدی به ماهایی ک نسبتی باهات داریم‌میدادی؟ گفتم ازت دورم ولی هر وقت بهم نیاز داشتی من اینجام حرف خواستی گلایه مشاوره (شما بخون حرفای صد من یه غاز)هر‌جی ....رو من حساب باز کن.

گفت خواهرم میام داده بریم خونه اون یکی خواهرم ،بهش گفتم برو دیدن خواهرات گفت اصلا حوصله ندارم .گفتم پاشو آماده شو تنها نباش حال و هوات عوض میشه باهاشون از مشکلت حرف بزن بگو بهشون گاهی آدما تنهایی از عهده مشکلات بر نمیان.

گفت نه جیزی بهشون نمیگم خودشون کلی مشکل دارن .گفتم اگر خودکشی میکردی اونها رو با عذاب وجدانشون تنها میزاشتی و هیچ وقت خودشون رو نمیتونستن ببخشن. خلاصه پیام داد به خواهراش و خواست آماده بشه .گفتم کارهای ک تا شب باید انجام بدی رو لیست کن و با انجام هر کدوم جلوش یک تیک بزن.گفت باشه و انجامش داد بعدم گفتم اگر میخوای رو تماس باشیم ولی موبایل رو میوت کن من اینور کتاب میخونم تو اونور کارات رو انجام بده و آماده شو .میخوام ببینم که میری و نمیمونی خونه. حرفمو قبول کرد . من اینور کتاب میخوندم اون آشپزخونه تمیز کرد و رفت حموم کرد آرایش کرد لباس پوشید اینور ساعت ۱۲ شب شد گفتم خیالم راحت شد الان قطع میکنم میخوابم به تو هم خوش بگذره....

سرحال تر شده بود گفت مرسی که هستی (چند بارم تو پیاماش تشکری کرد) و رفت وقتی برگشت گفت همه جیز رو به خواهر وسطی اش گفته .خواهرشم گفته هر وقت خواستی میتونی بیای با من زندکی کنی فقط برام آشپزی کنی راضی ام. دوستم خوشبخته که کسی رو داره که هر اتفاقی بیوفته بتونه روش حساب باز کنه.

*حرف اول رو آخر بزنم کمی در نورد دوستم: دوستم ۳ سالی میشه مهاجرت کرده آمریکا، چند ماه پیشا هدفش کار خوب ،خوته و ماشین و کلا مستقل شدن و داشتن پارتنر بود وقتی به همه شون رسید اوضاع روحی اش خراب شد چون کاراش سطحش بالاتر از توانش هست (تو دانشگاه کار میکنه) از یک طرف نمیتونه استعفا بده از طرفی اصلا نمیتونه وا کنه با هزینه های زندگی مجردی. خلاصه یه چند وقت هر روز در ارتباط بودیم تا اوضاع روحی خودم بهم ریخت و دیگه پیام ندادم احوال گرفت ازم ولی گفتم خوب نیستم بهم گفت هر وقت خواستی صحبت کنیم.در صورتی که همون وقتا بهش زنگ زدم جواب نداد چون خوته دوستش بود و با اون صحبت می‌کرد.حقیقتا از کارش ناراحت شدم ک یه لحطه وقت نزاشت برام میتونست جواب بده بگه بعدا صحبت میکنیم ولی اصلا کلا بی توجهی کرد به تماسم.

از اونجایی ک خیلی سعی میکنم از کسی توقع نداشته باشم تو خودم غرق شدم تنهایی گذروندم سختی ها رو مثه همه ی روز و شب های یکه تو کابل حالم خوب نبود و این دوستم به دردم نخورده بود.

اتفاقا بهشم گفتم این دوره یی که تو میگذردنی من وحشتناکترش رو گذروندم بدون دوست بدون یار بدون مددکاری ولی زنده ام .تو هم از پسش برمیای با این تفاوت که تو دوستان خوب زیادی داری ولی من کسی رو نداشتم.(خوبه دوست مثه من زیاد داره واقعا حرفای خوبی هم میزنن بهش ،کنی بهش حسودی کردم ولی خب میدونم من قوی ترم برای همین تو تنهایی پوست انداختم ولی این از عهده اش بر نمیومد برای همین خدا رو شکر آدم‌های خوب داره تا قوت بگیره)

خلاصه اون دوره تنهایی ک گذشت دقیقا وقتی که میخواستم بهش پیام بدم و احوالی بگیرم پیش دستی کرد و احوالم رو گرفت.(دل به دل واقعا راه داره)گفت هنور همونم .گفتم بیا باز بیشتر ارتباط بگیریم ( اینو این بار برای خودم گفتم چون نیاز دارم یکی که از کارام براش بگم)کارهایی ک باید انجام بدیم رو بهم بگیم و برای خوب تر شدن تلاش کنیم. قبلا بهش گفته بودم جیزهایی جدید یاد میگیرم مثه خیاطی و بافتن... گفت چه خوب منم میخوام جیز جدید یاد بگیرم مثه خیاطی شایدم جیز دیگه که بلاخره امروز عکس داد گفت شروع کرده به یادگیری گلدوزی.

**واقعا یادگیری هنر شفابخشه.

***از کارایی ک کردم میگم میگه چقدر خوب هوای خودتو داری چقدر خوب که مراقب خودتی .خبر نداره اینی که الان اینجاست همه راه رو سینه خیز اومده ‌.کاش روزای خوب منم بیاد ☘

***** ببخشید اگر مرتب نوشته نشده چون هر جیزی به ذهنم بیاد رو دارم تعریف میکنم تا ذهنم خالی شه (خیلی فشار وارد شد تا نوشتم اخه نوشتن با جزئیات خیای برام سخت شده)و اینجا ثبت بشه میدونم بعدها این خاطرات رو میخونم چون اکثرا یادم میره....میخوام ثبت شه که جقدر قوی ام چقدر مراقبت میکنم از خودم جقدر تلاش میکنم برای خوب شدن شفا پیدا کردن.راستی ژورنال نویسی تو دفتر رو هم شروع کردم یه جند وقت که اینجا ننوشتم اونجا نوشتم و اینکه تلگرامم یه کانال زدم گاهی اونجا ،هر جایی که دسترسی بود میخوام بنویسم چون معجزه در نوشتن است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۳ساعت 9:10  توسط نور  |