دیروز بعد از صبحانه رفتم دوش گرفتم لباس منظم به قول مامانم لباس آدم پوشیدم بعد از مدتها شال حریر سرم کردم و رفتم بالا پشت بام تا به معنویات برسم بعد از نود و بوقی.(یه مدته میریم بالا پشت بام صبحانه میخوریم و تا ۹ اونجاییم)
البته گه کمی آرایش ریزی هم کردم و وقتی زن دادش دید حیرت زده شد و چشم ازم نمیکند 😅
امروز هم لباس پوشیدم نزدیکای ۱۱ بعد از تموم شدن یه صحبت کوتاه با یک دوست مجازی عزیز .به تمیز کاری خونه مشغول شدم.یادم اومد امروز مسواک نزدم با اینکه خیلی دیر بود ولی خودمو جریمه کردم و مسواک زدم درست وقتی که حین افسردگی بود چقدر فشار تحمل میگردم (وقتی کسی افسرده باشه انجام فعالیتهای خیای کوچیک هم براش دشواره)مسواک دو وقت رو انجام میدادم چند روزه یک وقت رو به زور مسواک میزنم .از دیروز سعی میکنم پایبند بشم .
حالا یه یه موردی پیش اومده اصلا دلم نمیخواد باشگاه برم.حالا اینو کجای دلم بزارم دقیقا وقتی ک نزدیک امتحان کمربند نارنجیه و جقدر براش شوق داشتم.
راستی وزنم شده ۵۸.۵ چاق شدم ولی اصلا کسی متوجه نمیشه چون چربی های بی تربیت تو شکم جمع شدن و این برای خودم که میخواستم شکم متناسبی داشته باشم کمی ناراحت کننده است بقیه میگن خوبی لاغر نکن.حالا اگر بخواهم میتونم لاغر کنم؟نه!!! چون اینقدر پر خور شده بودم چند روز پیشا ک هر دقیقه میخواستم یه جیزی بخورم و اصلا دست خودم نبود اصن یه وضعی بودم الان خدا رو شکر به تنظیمات کارخونه برگشتم اگر همینطور ادامه پیدا میکرد خیلی خیلی بد میشد برای اندام و معده مظلومم.
*یکی بیاد چک بزنه بگه غلط کردی باید بری باشگاه !! در همین خشن ولی دلسوزانه🙊