قصه های باشگاه
قبل از اینکه من باشگاه برم این جمعیت باشگاه سختگیر ...نبودن.
حالا من اومدن دو کلوم حرف زدم برای من غیرتی بازی در میارن.
باشگاه چون داخل یک استادیوم ورزشی هست چند دروازه داره.
این چند ماه اخیر کلا به مسابقات میگذره و ما مجبوریم از دروازه یی (دوم) که تو کوچه اش چند تا رستورانه و عصری کلی آدم اینجا هستن رد شیم .
روزای اول وقتی از زمین بازی عبور میکردیم ،البته از گوشه اش، فوتبالیستهای محترم میزدن له مون میکردن(وسط بازی بودن و ما از پشت دوازه بان باید عبور میکردیم که تو اون حالت هیچ کس بازی و متوقف نمیکنه) هر از گاهی و احترام حالیشون نبود مخصوصا جوجه های بی ادب.
منم پیشنهاد استفاده از دروازهای دوم بود.که با شروع مسابقات برامون باز شد.
حالا اون روز حالم خوب نیست دروازه اولی باز بود و رد شدیم ... سنسی فهمید داغ کرد و برای بچه های شیفت اول رفت دروازه دومی رو باز کرد و رفتن و گفتن تا وقت تعطیلیلی ما بازی تموم میشه و موردی نداره از دروازه ی اولی بریم .من وسط تمرین یکان یادم اومدم جایی باید برم و دو اینکه واقعا حال نداشتم و حالم خوب نبود هعی حس میکردم مغز سرم تکون میخوره .وقتی به سنسی گفتم میرم خونه . میگه الان؟؟ از بین اون همه ادم؟؟؟ بهش زل زدم گفتم حالم خوب نیست من میرم .و اصلا برام اهمیتی نداره که جقدر شلوغه .و رفتم لباسم رو عوض کردم .
و دیدم بله دروازه دومی هنوز بازه و سریع زدم بیرون .
اینکه کسی اینجوری برام سخت بگیره و تو حال بد چیزای پیش و پا افتاده بهم بگه تو اون حالت اصلا برام مهم نیست و حالمو بد میکنه.
*چند روزه باشگاه نرفتم .