سایه روشن

ایکیگایی من ^_^

دیروز و البته پریروز پر از انرژی منفی بود نسبت به مردها و شرایطم.... (بخاطر حرفایی ک شنیدم از دخترا..حس بدی بهم منتقل شد طوری ک شب هر وقت بیدار میشدم بهش فکر میکردم+ به قسمتی از کتاب رسیدم ک حالم بد کرد و دیروز سریع کنارش گذاشتم +پی ام اس)میخواستم قید باشگاه رو بزنم بشینم خونه و دوباره درگیر افسردگی بشم.

عصر به یک هم باشگاهی پیام دادم بیا باشگاه باشه؟گفت باشه

گفتم منتظرتم تو باشگاه ،بعد از این پیام تا موقع رفتن داشتم دنبال دلیل برای نرفتن میگشتم ک به دوستم بگم

ولی یهو بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم.

وقتی لباس عوض میکردم حال نداشتم ولی وقتی صدای برادر سنسی رو شنیدم متعجب شدم رفتم دوجو (برای چند ثانیه تکیه دادم به دیوار و چشامو بستم حس خوبی داشتم آرامش بهم داد) و بهمون گفت خودتون رو گرم کنید .

وقتی اومد تا کیهون رو شروع کنیم با انرژی خواستی با سرسختی خواستی حرف می‌زد انرژی بهم تزریق کرد هر وقت پرسید خسته شدین؟ گفتیم نه ادامه میدیم.

خلاصه که تا تولدم دو تا هدف برای خودم تعیین کردم که باید بهش برسم وقتی به سنسی گفتم میشه تا جون اهداف تیک بخوره گفت چرا نمیشه ؟ خوب تمرین کن

*دارم انجامش میدم حتی اگر تنبلی میاد جتی اگر وقت باشگاه هوای خیلی گرمه حتی وقتی خوابم میگیره حتی وقتی فاز افسردگی میخوام بگیرم تنها گزینه رفتن به باشگاهه، حال خوب این روزای منه یا قولی ایکیگایی این روزنامه.

**نحوه پوششم رو میخواستم تغییر بدم برای چشمان بیمار ولی پشیمون شدم و مرددم نیاز دارم بیشتر فکر کنم یا شایدم قید فکر کردن رو بزنم .

***تقریبا سعی کردم امروز ۱۰ دقیقه مدیتیشن کنم سخت بود ولی شروع خوبی بود .

****باید سعی کنم کمتر حساسیت به خرج بدم کمتر فکر کنم .

*****دیروز وقتی رسیدم آماده رفتن بودن سریع دست و صورتمو شستم خودم تازه کردم و لباس عوض کردم و پیش به سوی هواخوری.... واقعا حال هوامونو عوض شد حس خوبی گرفتم😇


برچسب‌ها: دلخوشی این روزهای من
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳ساعت 10:59  توسط نور  |