سایه روشن

مامانی

دیروز خسته از باشگاه برگشتم و بعد عوض کردن لباس اومدم با مامان و گل دختر صحبت کردم مامان گفت (دقتی ک من باشگاه بودم)رفته دم پنجره و از بالا با طوطی صاحب خونه ک جدیدا گرفتن و میزارن تو خیاط شروع به صحبت کرده .

وقتی تعریف کرد ((یه حوری شدم مامان هیچ وقت از حسش نمیگه وقتی گرشت و تموم شد میگه و اصلا کارش خوب نبست)گفتم خب دلت تنگه بیا بریم بیرون

با اینکه خسته بودم دوباره آماده شدم و رفتیم پارک نزدیک خونه ،شلوغ بود هوا تاریک شد برگشتیم خونه .حال و هوامون عوض شد.

امروز تصمیم داریم چای و ساندویچ ....درست کنیم بریم کویر 😁 (دشته ولی خب امسال کمی سبزتر شده مردم بیشتر میرن اونجا برای قدم زدن)

عصری خیلی آب و هوای خوبی داره خدا کنه جا پیدا شه برای نشستن....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۳ساعت 13:29  توسط نور  |