سایه روشن

پیرسینگ و یه لبخند پلید

اول هر ماه کلی دوندگی دارم .

امروز تا رفتم کتابچه بیارم بنویسم کارایی ک باید انجام بدم چشم به بِل برق و گاز افتاد نگاه انداختم امروز روز اخره، (۲ روز پیش تازه بل دادن) هیچی دیگه سریع لباس پوشیدم و رفتم بانک ،خیلی شلوغ بود وقتی کارم تموم شد برگشتم خونه پول گرفتم نسخه داروهایی ک نیاز بود بگیرم رو گرفتم راهی شدم و وسط راه یادم افتاد برم انگشتر مامان رو که گداشته بودم پالش بدن بیارم سوار ریگشا شدم و رسیدم به مغازه نقره فروشی تا انگشتر مامان رو تحویل بده به سرم زد فکری که مدتی داشتم رو عملی کنم و پیرسینگ بینی بزنم برای همین چند تا رو رو بینی گذاشتم تا ببینم بهم نیاد یا نه ؟؟ بعدم با خودم گفتم بیاد یا نیاد من این کارو میکنم .اخرم از اینایی ک نیازی نیست بینی رو سوراخ ن خریدم و زدم به بینی و خوشحال و شنگول با یه لبخند گنده با کلی دارو لوازم بهداشتی و یه ظاهر جدید برگشتم خونه.

نمیخواستم روز مادر بگیرم ولی خب با زن دایی اینا تجلیل میکنیم.

عصر یه چرت کوتاه زدم بعد هوا تاریک شده بود ک رفتم دنبال عینک مادرم و نون هم خریدم.

شبم نشستم لباسم که فقط آستینش مونده بود رو دوختم یه چرخی با لباسم زدم و شروع کردم به آرایش کردن اینقدر زشت شدم که حالم بهم خورد از خودم صورتمو شستم روتین پوستی انجام دادم

و کمیییی ،واقعا خیلی ناچیز زبان دوره کردم با پارتنر زبانم.خدا کنه پشیمون نشه و همراه خوبی بمونه برام.

*به نظرم ۱۰ صفحه کتاب خوندم .نه اون دیروز بود واییی خدای من!!!

**کمرم درد میکنه خوبه موقع رفتن به نقره فروشی ریشگا گرفتم و از اون ور پیاده اومدم ولی خب زیاد راه رفتم امروز راستی عصر هم رفتم کیک سفارش دادم اینم مسافتی بود واسه خودش

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۲ دی ۱۴۰۲ساعت 22:10  توسط نور  |