خلاصه ی سفرنامه
در مورد اسلام آباد خیلی دقیق نوشتم ولی ثبت موقت زدم و حوصله تکمیل کردنشو ندارم
جای قشنگیه چند روز درگیر کار بودم و کل روز ب ای دو خانواده یی که زبان بلد نبودن حکم ترجمان را داشتم و تا دقیقه نودی که بودم مسول هماهنگی کاراشون بودم استرس کار خودم یک طرف استرسی که اونا وارد میگردن طرف دیگه
آخرین روزی که آنجا بودم چند ساعت با خانواده گردش رفتم خرید میخواستم برم بعد از شام که نشد خیلی خسته بودم
فردای اون روز هم از ۵ صبح بیدار شدم پرواز ۹ بود ۱۱ بلاخره پرواز قطعی شد خیلی اذیت شدیم
*سواد شخصیت نمیاره واقعا
**اون روزی که خیلی اذیت شدم یکی پیشم نشسته بودم ازم پرسید از کجام ؟معرفی کردم خودمو ،ذوق زده منو به مادر و پدرش معرفی کرد میگه دعوتت میکنم به شهرمون.من تماما لبخند شدم ،پایان روز همون یک تیکه منو نجات داد وگرنه روز مزخرفی بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲ساعت 7:55  توسط نور