سایه روشن

اسلام آباد

دو سه روز آینده به امید خدا یه سفر کوتاه به اسلام آباد خواهیم داشت .

یکی از دوستام اونجاست نمیدونم پیش میاد که برم ببینمش یا نه؟

وقتی از بانک برگشتم تماس از دست رفته زحل رو دیدم با خودم گفتم همین چند روز پیش صحبت کردیم چطور شده زنگ زده؟؟نکنه کاراش درست شده و رفتنیه؟؟؟ خلاصه زنگ زدم بهم گفت خوابتو دیدم خواستم احوالت رو بگیرم خوشحال شدم و صحبت کردیم وقتی مکث میکردیم حس اینکه خداحافطی کنه بهم دست می‌داد منم زودی گفتم قطع نکن حرف بزن دیروز خیلی روزی دلگیری بود طوری ک جنازه طور بودم حرف بزن با من از هر جیزی بگو.....

گفت قطع نمیکنم و کلی حرف زدیم از قدیم از آینده....

*برای منی که حراف هستم نداشتن دوست یکی از سخت‌ترین مراحل زندگی بوده و هست.

**داداشمم داره میاد پیشمون 🥰

*** دیروز عصر خیلی خوشحال بودیم هم خانواده هم خواهرهام.

**** پروردگار مهربونم !! یکتای یگانه ی من!! هزاران بار شکرت.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۲ساعت 8:6  توسط نور  |