یه روز معمولی با خبر نسبتا خوب
باز پاچه گیری من شروع شد امروز یک بنده خدا رو حالشو گرفتم با این فرمون برم جلو زندگیم رو به گلستان تبدیل میکنم
عصر وقتی خواستم به یکی پیام بدم دیدم یه مسیج اومده تا چند دقیقه نمیتونستم بفهمم چی گفته. یه نشونه خوب بود.
به مامان اینا گفتم ذکر بگیم تا اروم بشم......بعد از ذکر یه چرت خیلی کوتاه زدم شاید ۱۵ یا ۳۰ دقیقه بعدش بقیه خوابیدن من دیگه خوابمنبرد.
فصل دوم اون س یال رو شروع کردم به نگاه کردن(چند روز پیش وقتی پلی کردم دیگه نتونستم ادامه بدم حالم بد شد)امروز شجاعت به خرج دادم و پلی کردم .داستانش در مورد همون شب و روزایی بود که طالبان هرات و بعدا کابل رو گرفت ......یعنی به معنای واقعی کلمه زار زدم.
یاد اوصاع و احوال خودم افتادم یا نگرانی خواهر و یه دوست ،سیم کارتها غیرفعال شده بود به زور میشد زنگ زد و خوب بودن حالت به عزیزانت رو اطلاع داد.چه استرس و سختی هایی که پشت سر نگذاشتم یه جایی از سریال گفتن تو دختر قویی هستی .....این جمله آشنا بود دوستام تشویقممیکردن و دلداریممیدادن و تحسینم میکردن.......
دیدن سریال باعث شد برگردم تو اون روزای سخت و مرورشون کنم. حین سریال دیدن زنگ تلفن مامان به صدا در اومد، شماره ناشناس بود
*الهی که خیر باشه فردا ببینیم که چه خواهد شد .
**سریال رو نشد بازمکامل ببینم درگیر اون تماس شدم......