دلتنگ وطنم
تو سر یالی که تازه شروع کردم وقتی پسره گفت دلتنگ وطن هستم دلم گرفت منم دلتنگشم بیش از حد
وقتی از وطنگپزد اونجایی ک گفت در پشت بام حرف زد پرت شدم به شبهایی که هعی میرفتم پشت بام به ماه و ستاره ها خیره میشدم تا نصف شب و به زور دل میکندم و میومدم پایین .....
وطن وطن وطننننن !!هر جقدر اینجا آسوده باشم و امنیت داشته باشه بازم قلبم برای بودن در تو میتپه.
مهارجت به قصد تحصیل یه جیزه مهاجرت ب ای زندگی و زنده ماندن یه جیزه دیکه است.الان زیبایی های سویس رو میبینم چنگی به دلم نمیزنه تصور بودن تو یک کشور خوب و عالی خوشحالم نمیکنه ،دیدن منظره زیبا ،ساختمانهای بزرگ و برجهای بلند حالم رو بهم میزنه این حس تازه سراغم اومده ،من وطن خاک خورده خودمو میخواممممم .
حسودیم میشه وقتی هر کسی تو کشورشه و سهم ما همیشه مهاجرت بوده در بدری بوده از صفر شروع کردن بوده و هست تا کی؟؟؟؟ از بلاتکلیفی خسته ام از این شرایط خسته ام. دلم بهشت کوچکم رو میخواد هم ن خونه قدیمی که بابا ،۶۰،۵۰ سال پیش خودش درست کرده بود ..دلم برای بابام تنگ شده هر وقت ناراحت بودم هر وقت دلم میگرفت سعی میکردم شبهای جمعه زودتر خودمو برسونم بهش و کمی باهاش گپ بزنم. اصن فکر اینکه تو وطنم دفن نشم هم دیووانه کننده است قبرهامونم با فاصله دفن میشه حتی کسی نیست برای دلداری برای قوت قلب بودن برای بازمانده ها.اوه مای گاد سرم درد میکنه من جمع خانوادگیمون رو میخواد دیدن لوسی که لباسامو همیشه میپوشید، مراقبت من ازش ،خواهری کردن براش ،ابجی خانومی ک ماهی یه بار با کلی وسیله میومد خونمون برای یک هفته، بازی با خواهر زاده هام ،خستگی در کردنم با دیدنشون .حوضوشن رو پر آب کردن تو تابستون ،خوابوندنشون، هدیه خریدن براشون .
دلم تنگه ب ای کافه رفتنهای به ندرتم، کلاسایی ک شب برگزار میشد و خسته و له بودم ، مستی هام با همکارا آخر هفته هایی ک بستنی میخریدیم عصراش، قدم زدن با زحل ،دیوونه بازی هامون تو مسیر برگشت و خیالپردازی هامون ،دلم ب ای بود زحل تنگ شده اومد کراچی و نتونستم برم ببینمش. دلم برای تابستونهایی ک دختر خاله میومد از لندن تنگ شده خونه مادر بزرگ خوابیدنمون رو پشت بام ،زیر زمین اتاق مادربزرگ .....دلم ب ای سبک رفتاری مون تو هر سنی ک ندیدیم و تغییر و رشد میکردم تنگ شده.
من عاشق کشورم ب ای همین بود که تقریبا ۲۲ سال پیش تا حکومت انتقالی شد اومدیم وطن با همه سختی هاش ساختیم ،داشت وطن وطن میشد که باز تباه شدیم.
*سریال ایالات پتحده ال ا چند قسمت اولش هم خندیدیم و هم دلتنگ شدم و درک کردم پسره رو.درد مشترک همه افغانها....