نوشتن چرا اینقدر سخت شده ؟ سبک نوشتنم بدممیاد برای همینهوخیای کمرنگشدم درگیریهای ذهنی ام هم مزید بر علت است .
این چند روز اخیر خیلی عصبانی بودم تا جایی که دیروز با خودم گفتم افسردده ام مننیاز به یک روانشناس دارم و با مامان رفتم پارک در مورد نگرانی هام بهش گفتم در مورد هر جیزی که ذهنمو درگیر کرده بود و باعث شده بود که تا اینمرز جن ن برسم.ارومم کرد با حرفاش گفت تو خیای زحمت کشیدی خیای کار کردی درس خوندی تا جایی ک میتونستی
الان نگران هیچی نباش فقط زندگیکن همه جیز درست میشه ،گفتم گریه دارم!!! گفت گریه کن ،در مورد ادمهایی ک صحبت کردم باهاشون گفتم ،بهش.
گفتم هیچ کس دوسم نداره . خندید ،خندیدم گفت صبور باش ....
از حرفایی ک زده بود و ناراحتم کرده بود بهش گفتم و اون یه سوتفاهم بیش نبوده و حل شد.
*خلاصه اروم شدم آب نیشکر خریدم برای او و ازش عذر خواستم.اون جو سنگین خونه بعد از چند روز از بینرفت.
** دیگه فک نمیخوام بکنم زندگیم بزار به روالی که میخواد بره جلو
***اون شبی ک مامان مریض شد مستقیم به سیمکارتش زنگزدم ولی خاموش بود بعد از ۱ ساعت دلو زدم به دریا از بلاک لیست درش اوردم و پیام دادم مامان حالش خوب نبست میشه زنگبزنم ؟؟ک سریع خودش زنگزد با گریه بی لخیتار همه جیزو تعریف کردم گفت نگران نباش اون بیماری ک فکرشو میکنی نیست ولی آزمایشات رو انجام بده بهم نشون بده.گفتم باشه و گلایه کردم که چرا جواب زنگم ندادی؟گفت چرا اینجا پیام ندادی؟؟من خارج از شهرم بهت که گفته بودم! روم نشد که بگم با چه رویی این کار میکردم ......آرومم کرد و گفت همه جیز درست میشه.هر وقت نیاز داشتی میتونی بهم پیام بدی یا زنگ بزنی.
****دیشب با ابجی خانوم گپزدم در مورد نگرانیام گفتم خنده اش گرفت گفت اینقدر دقیق نباش اینقدر کمالگرا نباش ،اینقدر فکر نکن به آینده، گفتم همینا رو مامان هم گفت ،ابجی گفت اروم باش درست میشه نیازی به این همه فکرکردن نیست.بعدش اروم شدم گفت تراپیست میخوای؟گفتم الان خوبم نیازی نیست تا بعد ببینم چی میشه.
*****اعتراف میکنم که بیش از حد فکر میکنم و این خیلی بده .