دیروز یک همسایه قدیمی ما رو دعوت کرد خونشون ،مادر و زن داداش رو فرستادم خودم نرفتم ،حسش نبود از اونجای یک مادر وابستگی دارن به بنده اصرار کرد که برم ،بهش گفتم حسشون ندارم لطفا اصرار نکن. گفت پس بیرونم نمیری برای قدم زدن ،تو دلم حرص خوردن بعدم چیزی نگفتم.
وقتی رفتن، لباس عوض کردم رفتم قدم زدن و همچنان فکر میکردم به چیزایی ک از عصر تو ذهنم بودن انرژی ام در پایین ترین سطحش بود مثه همیشه قدمهام تند و محکم نبود از هزار کیلومتری فهمیده نیشد این دختر یه جیزیش شده.
طاقت نیوردم زود برگشتم خونه تو راه یک غذای خیابونی ک خیلی به ندرت میخورم تصمیم گرفتم بخورم نصف بشقاب رو سفارش دادم چون مطمئن نبودم بتونم زیاد بخورم،گل گپی اش( اسمشه)خیلی تند بود ولی خب مزه داد طوری بازم میخواست سفارش بدم ولی جلوی خودمو گرفتم. اومدم خوته آب سرد و کیک خوردم (عجب ترکیبی) 😜
بعد به ابجی و دوستم پیام دادم ابجی زود زنگ زد کمی گپ زدیم و مصروف شد و رفت.بعد دوستم پیام داد و بلاخره بیکار شد یعنی خوشممیاد تو دفتر هم هست هر وقت بگممیگه زنگ بزن...
خلاصه زنگزدیم و صحبت کردیم میگم حالم شاید بخاطر پی ام اس باشه میخندهدمیگه خوبه یه بهونه داری هنه جیز بهش نسبت میدی 😁
خب خبر نداره واقعا از من شدیده احتمال داره
وسط معامله بودیم ک ساعت ۹ مامانم اینا همراه با زن داییم اینا اومدن خوبه حین مکالمه با دوستم داشتم پاک کااری خونه رو انجام میدادم😮
همش گپ گپ بعدم رفتن ساعت ۱۱
بهشون گفتم فردا شب بریم دوچرخه سواری که قبولیدن
*اینجا هوا خیای گرم شده این گرمی برای کسانی ک طبقه دوم هستن مثه زندگی تو کوره هست.
**همسایه وقتی دید نرفتم خیلی افسوس خورد که اصلا بخاطر زهرا گفتم که بیایید چون دیروز روز ازدواج امام علی و حضرت زهرا بود یک کیکی هم گرفته بود +عصرونه .
***همون پیرزن بود براش غذا برده بودم دخترش دیروز زنگ زد ،گفتم افرین بهت نیومدی خونه مون !! گفت میبرمتون گردش میبرمتون کنت(یک منطقه یی که فقط خود پاکستانی ها میتونن برن میگن جای باصفایی هست) گفتم نمیخوام تا نیای هیچ جایی باهات نمیرم که قرار شد جمعه بر ای عصرونه بیاد خونه مون با مادرش .میگه مادرم خیلی دوست داره و من 🥰😁😀
****اینکه مهاجر باشی و با یکی دو تا آدم حسابی در رفت و آمد باشی خیلی خوبه برای وقتای دلتنگی ،البته رفت و آمد ما خیلی کمتره در حد یه عید و گاهی تفریح رفتن و این طور چیزاست . رفت و آمد بیش از حد دوست ندارم