امید
یک وقتهایی هست ک از همه جا بریدی
همه ی راه ها رو رفتی
بعد یهو یهو یه اتفاق عجیب میوفته
هنوزم نمیتونم باور کنم یه حس خوب دارم ولی ته اش یه جوری بده
به حس بد میخوام بی اعتنایی کنم چون زیادی بهشون رو دادم و بدگمان شدم
دیروز همشو به تشویش گذشت طور یکه ملاقات یه کسی نمیخواستم برم ولی از یک طرف باید میرفتم
باز دیروز ک نباید خوشگل به نطر بیام خوبتر شده بودم حالا روزای قبل از نگاه کردن به اینه فراری بودم قضیهدجیه؟؟
توکل کردیم به خدا ....
یه روزی شاید در موردش نوشتم شاید ۳ ماه بعد
*یه جاهایی ک از زمین و زمان میخوری مشکلات از هر طرف میاد سمتت ،دعا خیلی کار سازه ببین چه ذکری رو دوست داری همونو تکرار کن ،بخوانش، بعد میبینی چه اتفاقاتی میوفته ،از عقل بالاتر (به قول ز دوستم) از تصورت خارج.....
**دیشب خیلی خسته بودم خواب داشتم چشام رسما بسته بود ولی خوابم نمیبرد ،خستگی از هیچ کاری ،قدم نزده بودم ولی انگار کیلومترها راه رفته بودم
***از بوی خفیف دود بیدار شدم از ۴ به بعد خواب خوبی نداشتم.نمیدونم از کجاست؟