پیرزن مهربون و خوش قلب
وقتی غذا رو بردم ( اذان اونجا بودم) خوشحال شد هیچی به قشنگیه لبخندی که زد نمیشد (پیرزن خوش قلب)خندید و چند بار گفت دلم همچین جیزی میخواست و لبخندش خستگی های چند ساعت پختن و نیومدن مهمونا رو شست و برد .
*اون غذا درست کردنش دردسر داره و دیگ بخصوص داره .
**میخواستم یه مقدارش برای یک دوست ببرم ک خوب شد نبردم .
***چندین روزه نرفتم خیاطی امروز با خودم کلنجار میرفتم ک برم و لباسای عیدم رو بدوزم و تمرین بشه برام ک متوحه شدم امروزززز یکشنبه استتتت اینقدر خوشحال شدم ک رفتم مادرمو بغل کردم😂
****اینجا اینقدر گرمه ک گاهی روزی ۲ یا ۳ بار دوش میگیرم.
******الانم باید برم دوش بگیرم ولی میخوام کتاب بخونم .صبحانه خوردم دم دروازه حیاط رو شستم راه پله ها رو طی کشیدم و کنار لباس چروک لم داده و تایپ میکنم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۲ساعت 8:14  توسط نور
|