سایه روشن

لوسی چپاولگر

یه پست دیدم در مورد اینکه خواهر کوچیکه جیزی میخواد بزرگه براش می‌خره.....(حوصله ندارم قشنگ توضیح بدم خودتون بفهمید)

فلش بک زدم به دورانی ک لوسی هر جی میخواست براش میخریدن یهو دلم تنگ شد برای اون دوران که حواسم به جیبش بود و میگفتم بره خوش بگذرونه با دوستاش .....وقتایی ک هوس چیزی می‌کرد و خسته ذله براش فراهم‌میکردم .

یا وقتی ک ازدواج کرد ،من کلی خوراکی میخریدنم می‌گذاشتم تو کمدم و اصلا اشتها هم نداشتم و نمیدونم چرا تنهایی مزه نمی‌داد جتی لواشکام نصفه نیمه میموند وقتی میومد خونه مون میگفتم هر جی خواستی تو کمد هست بخور، بعد تعارف می‌کرد آنقدر بدم میومد گفتم ازدواج کردی غریبه ک نشدی هر جی خواستی بخور نیاز به اجازه نیست و می‌رفتم سرکار....یا وقتی یه روز زنگ زد به موبایلم دید اسمش جی سیوه (به اسم لوسی سیو بود) هعی ادا در آورد که این چه اسمیه و مثلا ناراحت شد....

*دلتنگی از اونجایی شروع شد ک امروز ندیدمش درست، از برکت انترنت ایران و قسمتی هم حتما سرش شلوغه با بچه....

**چقدر آدما تغییر می‌کنند حالا دوره مجردی همه جیز به چپاول و غارتگری میگدشت فک کن سر پتو و بالشت حتی، هر جیزی ک استفاده می‌کردم رو به زور میگرفت میگفت من رو این بالشت میخوابم یا این پتو (من)و همیشه حرصم‌میداد راست میگن هنه اینا خاطره میشه.

***امروز وقتی به ابجی خانوم پیام دادم ،زنگ زد گفت چیزی شده؟؟ گفتم فقط حرف بزن ،نصیحت کن،ارشاد کن (چون اکثرا حوصله ارشادشو ندارم به مسخره بازی میگم) فقط بگو یه جیزی و گفت از نگرانی اش بابت من ،شوکه شدم از جیزایی ک گفت و کمی خوشحال بعدم یه چیزایی گفتم که از نگرانی در بیاد ولی کاملا حالش خوب نشد بعدا سر فرصت قرار شد گپ بزنیم.

****گاهی مجبوری دلتنگی رو بپذیری و کارش تمیشهککرد اینجوری قدر آدمها زیادتر میشه.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ خرداد ۱۴۰۲ساعت 22:50  توسط نور  |