هر دفعه لباسهایی ک نمیپوشیدم رو جدا میکردم وقتی لباسهام نشسته بود باز ازشون استفاده میگردم .امروز یهو به ذهنم زد که یه اشنایی داشتیم همسایه هاش وضعیت خوبی تداشتن و بعد همون لحطه زنگ زدم و جویای حال مستاجرشون شدم .....
این شد که هر جی لباس بود رو جمع کردیم و رفتیم دادیم بهشون خوشحال شدن و تو حیاط شون نشستیم و کمی گپ زدیم و چای نوشیدیم....
راهنمایی شون کردم چه کارهایی رو باید انجام بدن......دخترش خیلی خوشحال شد و به مادرش اصرار که انجام بده....
دختره دوست داشت خیاطی یاد بگیره ولی پول کلاس رو نداره.
به دلم اومد که زهرا هر از گاهی برو و همون یه ذره جیزی که بلدی رو بهش یاد بده راهش کمی دوره نمیدونم که بتونم عملی کنم یا نه!
* کلاس خیاطی رو باز استارت زدم از اونجایی ک سرماخوردم چند روزی نرفتم میخوام پیرهن مردونه یاد بگیرم😁 البته ک باید لباس ساده رو بازم تمرین کنم چون خیلی وقته تمرین درست و حسابی نداشتم منظور بدون اشتباه.
** حس خوب دارم که باعث لبخند شدم هر چند نتونستم کمک زیادی بکنم البته قراره فطریه مون بهشون بدیم....