این روزا خیلی دلتنگم البته دلتنگ شخص خاصی نه
دلتنگی که بیان کردنی نیست یه حس بد که نمیدونی چی کار کنی درس و کتاب هم حسش نیست
امروز هم تا چش باز کردم دلم گرفته بود به مامان گفتم میرم یه دوری بزنم و بیام ولی نرفتم .
یهویی بلند شدم رفتم وضو گرفتم (با وجود لاکی روی ناخنم هست )
و قرآن رو باز کردم جز دوم رو شروع به خوندن کردم
چند صفحه خوندم و اشگ از چشام سرازیر شد با اشک به خوندن ادامه دادم الان دلم سبکه بهترم
همیشه خدا قرآن و نماز بهترین پناهم بودن تو دلتنگی و گرفتاری منبع انرژی ام بودن
ولی از وقتی مهاجر شدم به سختی نماز میخونم به سختی قرآن میخونم حالا نه ک قبلا خیلی بنده ی خوبی بودم ولی اینقدر بد هم نبودم
وسط قرآن خوندم یکی از همسایه ها زنگ زد (باهاشون رفت و آمد داریم گاهی میاین و میرن ولی با دختراش صمیمی نشدم) برای ناهار دعوت کرد من رد کردم چون قرار بود دوشنبه بریم فقط برای یه عصرونه ولی خب آمادگی گرفته و میریم ....پیش از قرآن خوندن داشتم فکر میکردم دست خانواده رو بگیرم کجا بریم ک حالمون عوض بشه؟شاید اگر دعوت نمیکرد میرفتیم پارک همیشگی امروز یکشنبه است و شلوغه پارک شلوغ دوست دارم.
**چند روز پیش وقتی با ابجی خانم حرف زدم گفت یه چیزی میگم ناراحت نشی جبهه نگیری، رابطه ات رو با خدا برقرار کن قرآن بخون حالت خوب میشه.گفتم سعی ام رو میکنم.
***اینجا ناهار ۲ یا ۳ میخورن و مایی ک ۱۲ عادت داریم بخوریم.